تبليغاتX
به نام تنها پناه بی پناهان دیار سرنوشت
گم شده در پیچ و خم های جاده ی زندگی

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

 

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

 

هنوز صدامو می شنوی

 

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

 

اگه تموم قصه مون ، هنوز ترانه سازتم

 

هنوز ترانه سازتم

 

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

 

روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی

 

شبا پر از خواب منی

 

 بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که می شه یاد من می افتی

 

تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی

 

گفتی و دوست دارم و نگفتی

 

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

 

اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش

 

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه

 

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

 

اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

 

بذار خیال کنم بذار   اگر چه بی خیالمی

 

اگر چه بی خیالمی

 

بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که می شه یاد من می افتی

 

تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی

 

گفتی و دوست دارم و نگفتی

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 
زندگی با همه خوبی ها و بدی ها در کنار هم معنی پیدا می کنه !!

زندگی


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

هیچ !

 

آری ، هیچ !

 

این است آنچه آموخته ام ز پیش 

 

و در اندیشه ام

 

در اندیشه ای دور و شاید هم دراز

 

در اندیشه ی آنم که چه خواهم آموخت

 

از روزگار گذران

 

از آینده ی بیکران

 

از آنچه دیروز دست نیافتنی می نمود

 

و امروز از ترس آمدنش لرزانم

 

و در حضورش می گریم !

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

پریدن باور پرنده است که به پرواز می اندیشد دلیل پرواز پر نیست


+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط آشنایی در همین نزدیکی  | 

خوابیدی بدون لالایی قصه                           بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی                    توی خواب گلای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه               جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی                     یا با تردید که بری یا که بمونی

 

. ~ . ~ . ~ .

 

رفتی و آدمکارو جا گذاشتی                        قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

 

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی                    تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

دلتو بردی با خود به جای دیگه                      اونجا که خدا برات لالایی می گه

 

می دونم می بینمت یه روز دوباره                   توی دنیایی که آدمک نداره  

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:0  توسط آشنایی در همین نزدیکی  |